شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391
معجزه
این طور نیست که همیشه بشه برای زخم های زندگی درمانی پیدا کرد. اصلا اگر درمانی وجود داشته باشه که دیگه بهش نمیشه گفت زخم زندگی! اغلب باید تنها به مرهمی دل خوش کرد و صبور ماند. معجزات امروز، از جنس عصا موسی و دم عیسی نیستند. معجزات عصر ما، صبر و امید هستند و آدم های صبور و امیدوار پیامبران دوران ما.
پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391
خانه
بعد از یک سفر طولانی شش هفته ای، به وینزور برگشتم. خدا را شکر اولین وصال امسال حاصل شد و این سفر حدود ۱۱ هزار کیلومتری را به همراه همسرم طی کردم.
شنبه نوزدهم فروردین 1391
وقت طلا نیست
من در طول سال هایی که در ایران دانشجو بودم، همیشه به سختی کار می کردم. می توانستم دوره کارشناسی ام را که عموما در ۹ ترم تمام می کنند، در ۷ ترم تمام کنم. منتظر این بودم که تابستان بیاید تا یک برنامه ریزی سخت برای انجام مطالعات جانبی علمی در کتابخانه داشته باشم. در طول آن نزدیک ۶ سال، تنها یک اردوی چند ساعته با دوستان دانشگاه رفتم. در وجودم این طور نهادینه شده بود که وقت طلاست! یک ماه پیش که داشتم به رییس دپارتمان ای-میل می زدم لازم شد تا تعداد نشریات علمی خودم را ذکر کنم. حسابشان از دستم در رفته بود. شمردمشان. حدود ۲۰ عنوان میشدند. در انتهای سال دوم دکترا، استادم به من گفت که حاضر است با شرایط من کنار بیاید اگر بتوانم برای دوره پسادکترا دو سالی در گروهش بمانم. خب اینها برای من به عنوان یک انسان غیر بومی در یک کشور صنعتی نسبتا امن و مرفه که گرفتن موقعیت های خوب در آن به هیچ وجه آسان نیست، دستاوردهای خوبی هستند ولی حقیقت این است که به قول آقای "هم ساده" داغووون شدیما!
از یمن حادثه، دو دوست خوب پیدا کردم که با یکی چند ماهی هم خانه ای بودیم و با دیگری چند ماهی همسایه و ایشان این موضوع را از نظر حرفه ای برای من روشن کردند که اهمیت تفریح و استراحت به هیچ وجه کمتر از اهمیت سخت کوشی نیست. اگر به این موضوع اعتقاد نداشته باشید، بعید می دانم که با یک نوشته نظرتان برگردد، اما می خواهم شما را ترغیب کنم به اینکه اگر معتقدید وقت طلاست، به این سوال جواب دهید که طلا چیست؟!
چهارشنبه دوم فروردین 1391
EHF
سال ۲۰۰۹ وقتی وارد گروه تحقیقاتی دکتر گرین شدم، پس از کمی کش و قوس قرار شد تا درباره شکل دهی خاصی از فولادهای پرکاربرد در صنایع خودروسازی تحقیق کنم. فورد، آرسلورمیتال، ناولیس، کنمت، و آمینو طرف های صنعتی قرارداد بودند. در طول این دو سال، ما این موضوع را محرمانه نگه داشتیم و مقاله ای چاپ نکردیم و دست من هم در سمینارهایی که ارائه کردم خیلی بسته بود. بالاخره پس از دو سال تلاش سخت، دکتر گرین که وظیفه هماهنگی ها و نوشتن پروپوزال را داشت، موفق شد تا پروپوزال میلیون دلاری این پروژه را به سرانجام برساند. این جور کار کردن، صدمات زیادی را به دانشجو وارد می کند، و البته کمی هم مشکلات ایرانی بودن که کار دستمان داد.
امروز، در زمانی که من کماکان در همیلتون مشغول فازهای نهایی پروژه ام هستم، وزیر استیت دولت فدرال کانادا، گری گودییر، به گروه تحقیقاتی ما در دانشگاه وینزور آمده بود. امشب خبر مربوط به این جلسه را در سی.بی.سی مشاهده کردم. همه دانشجویان دکتر گرین در تصاویر مربوط به خبر هستند. دکتر گرین، خیلی ناراحت بود از اینکه من که تقریبا نیمی از فاز تحقیقاتی را انجام داده بودم، در جلسه و عکس یادگاری با وزیر نیستم! من ولی برایم خیلی هم مهم نبود. بلا نسبت ذات ذی وجود جناب خودم! به قول بنجامین در قلعه حیوانات: خرها عمر زیادی می کنند!
سه شنبه یکم فروردین 1391
وصال
امسال، در موقع تحویل سال، تک و تنها در هتلی در شهر همیلتون نزدیک دانشگاه مک مستر بودم. این پست را هم از انجا می نویسم. وقتی از CCEM داشتم که هر قدر چانه زنی کردم نشد جا به جایش کنم. حالا هم باید بروم هر چه زودتر سر وقت صبحانه که به موقع به قرار دومم در CCEM برسم.
بنا به سنتی که بنیان گذاشتم -نامگذاری سال های میلادی برای اهداف حرفه ای و سال ها شمسی برای اهداف فرهنگی- امسال را سال وصال نامگذاری می کنم. در همین راستا، در زمان سال تحویل به ۱۷ نفر از دوستان عزیزم که سابقه دوستیمان به دهه ۷۰ یا اوایل ۸۰ بر می گردد و اکنون خارج از ایران زندگی می کنند، پیامک زدم و آرزو کردم که بتونیم همدیگر را هر چه زودتر ببینیم. پس فردا هم دارم میرم ایران. امیدوارم آنجا هم بتونیم دیدارهای کهنه شده را نو کنیم. همچنین امیدوارم همسرم هم ویزا بگیره و بیاد به سرزمین برف و گوزن و مالیات!
حرف آخر اینکه، قبلا دوبار همیلتون آمده بودم که هر دوبار قبل از دیدن مونتریال بود. همیلتون که بیایی، حس می کنی آمدی خارج! اینترنشنال های اینجا اکثرا ریشه های انگلیسی دارند. بر اساس دفعات قبلی، تصویر روشن و زیبایی از همیلتون در ذهن من نقش بسته بود، در حد یکی از گزینه های زندگی. ولی حالا، بعد از دیدن مونتریال به همیلتون از ۲۰ بیشترین نمره ای که می تونم بدم ۷ هست (به سبک بفرمایید شام!). کماکان طرفدار پر و پا قرص مونتریال هستیم! ;)
شنبه بیست و هفتم اسفند 1390
ترس، شک، علم
اعتماد به نفسی که در مدت ۷ ترم قبل داشته ام، در ترم هشتم کم کم جای خود را به ترس می دهد و این یک ترس واقعی است! نوشتن پروژه و مقاله برایم ترسناک شده است. ادعاهایی که در مرزهای دانش قرار گرفته اند و قرار است پدیده های مادی را تشریح کنند. چیزهایی که بر اساس تجربیات عملی هستند و خودم با چشمان خودم آنها را در زیر میکروسکوپ مشاهده کرده ام.
عطف به پست قبل، بیشتر نیمه شب ها حوالی ساعت ۱-۲ هنگامی که می خواهم بخوابم، موضوعی چنان ذهنم را درگیر می کند که از رخت خواب جدا شده، لب تاپ را روشن کرده و در سایت های علمی متصل به کتابخانه دانشگاه تا نزدیکی های صبح به جستجو می نشینم. این را درست گفته اند که هر قدر بیشتر بدانی، بیشتر احساس نادانی می کنی.
نگاهی به جمله انشتین که در زیر عنوان این وبلاگ گذاشته ام، می اندازم. احساس می کنم در مقام قضاوت قرار دارم و باید افکار خدا را تفسیر کنم! حالا صد بار به دلهره های دیوانه کننده نیلز بور حق می دهم آن شب آخری که قرار بود فردایش مدل اتمی اش را جلوی کسی مثل انیشتین ارائه کند، در حالیکه انیشتن به او گفته بود خداوند برای اداره جهان منتظر تئوری های ما نمی ماند! شاید آخر سر همه اش کشک باشد ولی کشک داریم تا کشک! نوشتن تز دکترا و یدک کشیدن پیشوند دکتر بارهای سخت و سنگینی هستند، البته اگر برای علم احترام قائل باشی.
پ.ن: به نظرم کسانی که به خود اجازه نوشتن توضیح المسائل را می دهند -البته اگر برای فقه احترام قائل باشند و یک شبه آیت الله نشده باشند- انسان های جسوری هستند!
چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390
اصل اضافه بار
چهارشنبه هفدهم اسفند 1390
1:30 بامداد
پنجشنبه یازدهم اسفند 1390
کاغذها جیغ نمی کشند!
از اول قرار بود که پروژه من در مقیاس میکرومتر باشه و از همون اول خیلی سفت و سخت با استادم قرار گذاشتم که من فقط و فقط در مقیاس میکرون کار می کنم و به خدا قسم اگر یک خط برم در مقیاس ساب-میکرون و الخ! ولی انقدر این خر کنجکاوی لگدپرانی کرد که بالاخره خودم سرش را کج کردم و یکمی به سمت ساب-میکرون منحرف شدم. وقتی مقیاس از میکرون به ساب-میکرون و به خصوص نانومتر تغییر می کند، عموم تحلیل هایی که برای پدیده های علم و مهندسی مواد ارائه می شود، به طور بی رحمانه ای پیچیده می شوند.
تقریبا یک هفته ای نشسته بودم و برای این قسمت ساب-میکرون تحلیل می نوشتم. حالا هر قدر هم که در اسکپوس می گشتم یک کار مشابهی پیدا کنم که یک مقایسه ای انجام بدم، هیچی پیدا نمیشد. انگار که بخوای نقشه یک سلسله کوه در کره مریخ را بکشی و من هم همین طور با اعتماد به نفس داشتم می کشیدم و می نوشتم! اما امشب احساس کردم سقف بالای سرم داره ترک می خوره و در یک عملیات انتحاری همه اش را پاک کردم! حالا اگر می پرسید چرا این هم دلیلش:
